تبليغاتX
هذیان گویی های کلئوپاترا

هذیان گویی های کلئوپاترا

زنجره‌ی ساعتی در هشت‌ونيم شامگاهی غريب،

و بوسه‌ای طويل

که از باورِ بی‌بازگشتِ من می‌گذرد.

.

.

سید علی صالحی...

P.S: اینجام : همخوابگی های تکنفره

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

رفتم!

از وقتی تو رفتی نمی تونم یه جا بمونم!

مدام خونه عوض می کنم

شاید ته یکیشون تو هم باشی...

به هر حال

چه باشی و چه نباشی

کلئوپاترا هم مثل دختر زمستونی و بقیه

عمرش به سر رسید!!!!

پیشم بیا ملکه ی غار نشین (دلت خواست روش کلیک کن)

خداحافظ تب بر عزیزم...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

میخوام از اینجا برم...

نمی تونم واسه مدت طولانی یه جا بمونم!

دلم یه غار میخواد

با هیچی!

یه غار تاریک و بی سر و ته...

باید برم

طاقت ندارم یه جا بمونم

لعنت به این زمستون های مجازی...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده |

دلم می خواهد بروم یک گوشه ی دنیا

آنقدر بکشم و بکشم

که منگ بشوم!

بعد با تو یا خودم بنشینم زمین

و به تو یا خودم فکر کنم...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

قول می دهم تو که شدی تمام دنیایم

دیگر سراغ هیچ دنیایی نروم

و همه ی هست و نیستم را به پایت بریزم...

راستی فردا سالگرد توست

سالگرد شروع عشقت به دیگری...

و دیگری = شهزاده ام!

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

دیگر هیچ کدام از کوه ها

و نه هیچ یک از آدم های خیابان را نمی بینم!

سرم را بریده ام از تمام عکس هایم

و همه شان را گذاشته ام کنار

تا چشمان تو را ببینند!

تنهای تنهای تنها!

کمکم می کنی از آن بالاها؟؟؟

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده |

درست ته ته نگاهت

نه! صبر کن کمی عقب تر بیا...

آها

درست همین جاست!

همان برقی که مرا پاگیر تو کرده...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

هر چقدر هم زور بزنی

آخرش می شوی یک پیرمرد آب زیپوی مردنی!

اگر تند چشم رویت بگردانند

تازه می فهمی چه گندی زده ای عوضی!

لطف کن و اینقدر به قد و بالایت نناز...

آنوقت طاقت آن روزها را نداری!!!!

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

دلم یک شب تنهایی می خواهد

با یک عالمه تو

و تمام گوشه کنارهای آغوشت!!!

قول می دهم هرچه پس انداز دارم بدهم

فقط کمی نگاهم کن...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

می پیچد آوای دستانت لای دستانم

و باز دنیا آبی می شود!

تا آخر کوه ها یک نفس می دوم

می آیی برایم دست بزنی

که دست هایت ول می شود از دستانم

و جا می مانی...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

"قربون برم خدا رو دنیا چقدر کوچیکه

مرز دیروز و امروز قد یه مو باریکه!"

دیروزهایم گذشت به پای لحظه های دروغینم...

چه خنده داره حالت دلم برات میسوزه

برگشتی که چی بشه؟ فکر کردی که دیروزه؟

آمدی که دوباره بگویی عاشق شدم و من خندیدم...

اون روزی که می رفتی اشکام چه ریزه ریزه

ببین حالا چه جوری اشکات داره میریزه!

اشک هایم خشک شد لا به لای ثانیه ها و تو به گریه افتادی...

بی تفاوت می رفتی پیش تو می شکستم

حالا تو می شکنی و بی تفاوت نشستم!

چشم هایم به در کوک خورد و هیچ دستی نکوبیدش...

اون روزی که روزت بود روزامو بد گرفتی

حرفات تو گوش من موند یادت میاد چی گفتی؟

تمام دروغ هایت توی ذهنم وول میخورد هنوز هم...

صدای تق و توق استخونام شنیدی

اما با طعنه گفتی شتر دیدی ندیدی!

ضجه هایم به گوشت رسید و تو گفتی یادش می رود...

یادت میاد می گفتی هرچی که بود بازی بود

طفلی دلم که حتی به بازی هم راضی بود!

دلم قول شنید و ساکت ماند تا تو همه شان را مکذوب کردی...

یادت میاد می گفتی پیر شدی و بریدی

حالا من اینو میگم تو خیلی دیر رسیدی!

حالا باید می آمدی؟ وقتی تمام دنیایم خاک شد...

من از تو یاد گرفتم ساده گذشتن ها رو

یا آخرین کلامو نامه نوشتن ها رو!

دل شکستن های من همه به پای توست فرمانروا...

من از تو یاد گرفتم برم به یک بهانه

اونم بشه سکانس آخر عاشقانه!

بهانه ات آنقدر بچگانه بود که به خنده ام انداخت و دیوانه شدم...

حالا برو از اینجا برو هر جا تونستی

دور شدی از خیالم تو خودت اینو خواستی!

مگر نمی گفتی میخواهم هیچکس عاشقم نباشد؟ میروم...

یه روز بهم می گفتی عشقم خیال و رویاست

نوبتی هم که باشه این دفعه نوبت ماست!

می گفتی برای عاشقی بچه ام... حالا خودت گیر دیگری افتادی...

پ.ن: ببخشید زیاد رنگی شد!

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

به درک!

دنیایتان برای خودتان و توله هایتان!

فقط یک غار به من بدهید

که جای دو نفر داشته باشد...

قول می دهم دیگر صدایم را هم نتوانید بشنوید!

قول می دهم آنقدر دور شوم

و گم

که از یادتان بروم...

فقط یک غار با جای دو نفر آدم!

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده |

چرا رها کردن اینقدر آسان شده؟

چطور دلتان می آید بادبادک های نازنینتان را

به هیمن راحتی

با پاره شدن یک قرقره

در آسمان ژرف و بی پایان رها کنید؟

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

از درک من خارج است!

تمام روزهای نبودنت از درک من خارج است!

تعجب نکن از بی خیالیم...

نبودنت هنوز هم از درک من خارج است...

همه ی دنیای اجباری شما از درک من خارج است!

حتی عدد شیطان هم از درک من...

یادش بخیر این روزها!!!

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

شوخی می کنی؟

یعنی حاضری یک ماه تمام را ...؟

یعنی هنوز هم؟

شوخی نکن تو را به خدا!!!

پارسال همین روز بود که آمدم تا چهار راه را...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

کیش کیش!

تق تق تق!!

قیژ قیژ قیژ!!!

هه هه هه!!

لا لا لا لا لا!!

...

آنقدر صدا شنیده ام که گوش هایم پر شده

متاسفم که دیگر دوستت دارم هایت را نمی شونم عزیز...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

از نوشتن این ک..س هذیان های کوتاه و بی سر و ته

خسته شدم!!!

احتمالا واسه یه مدتی بر می گردم خونه قبلیم

شاید هم گهگاه اینجا نوشتم

هذیانه دیگه!

خود به خود میاد...

فعلا که دارم میرم اینجا غزل مرگ

اگه خواستید بیاین...

هرکی هم دلش نخواست که هیچی! فعلا دوستان!

.

.

.

P.S: کلک زدم! میخواستم به 666 نرسم...

P.S: ریدم به قالب وبلاگ پیوندام حذف شد! لطف می کنید دوباره بگید؟؟؟

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده |

دیدی

آخرش هم آن دنیایی که تو می گفتی

نشد که بشود!

خوابم که برد آن شب

پتویم را آرام کشیدی رویم

و پیشانی ام را بوسیدی و رفتی!

صدای در که آمد

فکر کردم قرار است قایم باشک بازی کنیم!

حالا هم فقط یک چیز از تو میخواهم

مرا ببر یک جایی و بکش...

اگر هم دوست داشتی سرم را زیر آب کن...

...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

خوب یادم نیست

تا کجاها رفته بودم... خوب یادم نیست

اینکه فریادی شنیدم یا هوس کردم

که کنم رو باز پس

رو باز پس کردم!

پیش چشمم خفته اینک راه پیموده

پهندشت برف پوشی راه من بوده

گام های من بر آن نقش من افزوده

چند گامی بازگشتم... برف می بارید!!!

باز می گشتم

برف می بارید

جای پاها تازه بود اما

برف می بارید!

باز می گشتم

برف می بارید

جای پاها دیده میشد لیک

برف می بارید!

باز می گشتم

برف می بارید

جای پاها باز هم گویی

دیده میشد لیک

برف می بارید!

باز می گشتم

برف می بارید!

برف می بارید... می بارید... می بارید...

.

.

.

جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

خدای من!

ای مهربان تر از من با من

در دست های تو کدام رمز بشریت نهفته بود

که از من دریغ کردی؟

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

آخر کارت را کردی

خودت را وصله زدی به کلاغ ها تا همیشه آخر قصه ها بیایی

و من افتادم از آن بالای بالاها

تا بشوم تو!

عبث! بدجور پرت شده بودم...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده |

کلافه بودن هم عجب دردسری دارد این روزها...

خیلی عجیب است یاد کسانی بیفتی

که تمام زندگیت را می دهی

تا بهشان فکر نکنی

و درست همان لحظه میبنی

کسانی هستند هنوز که تو را عاشقند

و در خفا برای مژگانت طناب دار ضخیمی میبافند!

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

سهم من از تمام تو

شده یک لیوان پر از مداد رنگی

و هزار تا کاغذ سفید آماده خط خطی...

شعر هایم را که رنگی می نویسم

احساس می کنم

جان گرفته اند و دارند روی فرش بدو بدو مسابقه می دهند

و هر کدام جیغ تر است می شود برنده!

بعد از اینهمه چهارشنبه

حالا تو یکباره لیوانم را سرنگون کردی

و نوک تمام مداد رنگی هایم شکست!

کاغذهایم سیاه شده...

کلمات زیر آوار آخرین پس لرزه پیچ خوردند و له شدند...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

آذر به نیمه رسید

ولی تو حتی نبودن مرا هم نفهمیدی...

دوباره دارد یکشنبه ی دو سال پیش

و سه شنبه ی امسال

از راه می رسد

و تو نیستی که برایت بگویم سالگرد شد باز...

سالگرد چشم هایت

دست هایت

حرف هایت

مهربانی هایت

دیوانگی هایم

نگاه های دزدانه ام

و سکوت بی مروتانه مان!

دوباره چشم باز کردم و رسیدن وسط هفته ی دنیا

و باز چهارشنبه ها قطار شدند رو به رویم

و ساعت ها سر 5 ایستادند...

اما در این گیر و ویر من دلم یک عالمه نمره ی بیست میخواهد

از انشا...

چقدر دلم برای بودنم تنگ شده!!!

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

سرگردانم

آنقدر سرگردان که چشمان تو هم آرامم نمی کند

و هیچکدام از قهوه های قهوه ای

یا...

کلافه ام

آنقدر کلافه که دستان تو هم گره هایم را باز نمی کند

و هیچکدام از کتاب های فلسفی

یا...

خسته ام

آنقدر خسته که آغوش تو هم شادابم نمی کند

و هیچکدام از خواب های دنیا

یا...

چه خیال بیهوده ای دارم من

این روزها که تو هم نیستی چرا انقدر تو...تو میکنم؟

نه تو هستی و نه هیچکدام از روزهایت

یا...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده |

دستت را بکش بیرون از دستم

برو آن طرف عوض(ی)

حالم از تو و تمام تو های دنیا به هم می خورد

گم شو...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

ماه ها پیش

ملکه ای بودم زیبا بر تخت سوگلی پادشاه!

روزها گذشت و خشک شدم

از فرط گرمای روزگار

و آب شدم

از حرارت چشمان فرمانروایم...

بعد یکباره دنیا ذوب شد

و ایزدان پادافراه کردند زندگی آبی ام را

فرمانروایم بی وفا شد و الهه ای را به همسری گرفت!

خشک شدنم را به نظاره بنشست

و بس ناجوانمردانه بیرونم راند از قصرش...

و من فسیل شدم روزها پیش

حالا حرف هایم نگفته ام ته گلو مانده

و چنگ می کشد

استفراغشان می کنم روی خاک این کلید ها

و باز از نو می میرم...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

بعد از این دیگر نیایم بی وفا حتی به خوابت

می شوی تنهای تنها می دهم این سان عذابت...

می روی اما به دنیای فراموشی

با غم سردی که می دانم هم آغوشی...

کاش از اول من به حالت بی وفا پی برده بودم

تو فریبم داده بودی من فریبت خورده بودم

راه من از راه تو گشته جدا

دارم از تو من شکایت با خدا

ترک جانم کرده ای جانا چرا؟

بی وفایی بی وفایی بی وفا...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

متاسفم که دوستت داشتم

متاسفم که حرف هایت را ساده لوحانه باور کردم

متاسفم که نخواسته خواستمت

متاسفم که مثل داف های لیلی نمایت نبودم

متاسفم که بودنت را انکار نمی کنم

متاسفم که بدون من میروی

متاسفم که عاشق شهزاده ی منی

متاسفم که باعث عذاب وجدانت هستم

متاسفم که دخترم

متاسفم که دلم برایت تنگ می شود

متاسفم که دیگر طاقت شنیدن صدایت را ندارم

متاسفم که این مدت هاست حالت را نمی پرسم

متاسفم که درگیرت شدم

متاسفم که کودکیم به باد رفت برایت

متاسفم که حلقه ی زردت هنوز دستم را ناز می کند

متاسفم که عکست را دور نینداختم

اما

متاسف نیستم که می بینم هنوز دوست دارمت...

فرمانروای بی وفای مردادی!!!

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده |

می دانم دنیام

حرف هایم

خودم

و تمام ک..س شعرهایم تکراری شده!

شما به کوچکی خودتان ببخشید

از ملکه ای فسیل شده

انتظار دیگری نمیتوان داشت...

+ هذیان های ثبت شده در ذهن ملکه ی تب زده

X


صورتم را غبار گرفته است

شير آب را باز مي کنم

چشمهايم را ميبندم و

مشتي آب به صورتم ميبخشم

.

.

.


چشم که باز مي کنم

دست هايم خوني شده

و سوراخ کف حياط

پيچک هاي سياه خونم را

با ولع

!هورت مي کشد




هذیان های بی ربط

پروفایل کلئوپاترای هفتم
ما روزی برادر بودیم نا رفیق
کلئوپاترا چیست یا کیست؟




هذیان بازی

88/05/01 - 88/05/07

87/10/08 - 87/10/14
87/10/01 - 87/10/07
87/09/22 - 87/09/30
87/09/05 - 87/09/21
87/09/08 - 87/09/14
87/09/01 - 87/09/07
87/08/22 - 87/08/30
87/08/05 - 87/08/21
87/08/08 - 87/08/14
87/08/01 - 87/08/07
87/07/22 - 87/07/30
87/07/05 - 87/07/21
87/07/08 - 87/07/14
87/07/01 - 87/07/07
87/06/22 - 87/06/31
87/06/05 - 87/06/21
87/06/08 - 87/06/14




دوستشان دارم

!غزل مرگ...هیس
خزعبلات ذهن یک عقرب مست
Take Off
نوشته های مرگوار یک مرده
شاید یک خوناشام...مکس
...یه وجب گه
...رقص کلمات آخر شرور
برهنگی های من
چه بهانه ای از تو قشنگتر
مـ ــن گنــ ــاهکـ ــار نیسـ ــتم
هرزه اي كه پشت چراغ قرمز جان داد
...دختری که
مورچه ی کثیف
دیوانه ای عاشق دیوانگیش
گلادیاتور بدون سپر
پدر خوانده ی جوان
تخمی 2
λοωε ↔ Њατε
!چرندیات یک ذهن هرزه
هرزه نوشت هاي ذهن پسرك
دست نوشته های یک آدم بی کار
سگ ولگرد
نگاه‌ام نکنید
مردی که همیشه می خندید
قره قوروت
قار قار تنهایی